برزخ

نیمه شبی عریان، خسته از کشــمکش های بی حاصل,
بسِتوده از شکــــست های بسیار..
و زندگــــــی...
و بیهودگیها و بیهوده گری هایش
به تنهایی خود پناه بردم...
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورَد
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیــــــح ،
بی درنگ ، آسمان ازروی زمین برم دارد .
یا لا اقل همچون قــــــــــارون ، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد
اما ... نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را ....!
من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار
و محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » .
نه !!!!، باشم و زنده بمانم !
و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگـــی سرشار ، گم باشم
و همچون دانه ای که شور و شوق روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزوهــای سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم ِ این « پیدای زشت »
و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم ...
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست ...
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که
« زندگـــــی » نام دارد !...

دکتر شریعتی